لغت نامه دهخدا
بی فکر. [ ف ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فکر ) بی اندیشه. لاابالی و کسی که در عواقب کارها فکر نکند و بی اندیشه و بی تدبیر. ( ناظم الاطباء ): فلان مرد بی فکریست؛ لاابالی و لاقید است. || خرسند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به فکر شود.
بی فکر. [ ف ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فکر ) بی اندیشه. لاابالی و کسی که در عواقب کارها فکر نکند و بی اندیشه و بی تدبیر. ( ناظم الاطباء ): فلان مرد بی فکریست؛ لاابالی و لاقید است. || خرسند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به فکر شود.
بی اندیشه، کسی که به عاقبت کاری نیندیشد.
( صفت ) ۱ - بی اندیشه ۲ - لاابالیلاقید
💡 وقت کوچ آمد، نشاید رفت بیفکران بخواب وقت رفتن گشت، باید کرد بیدردان وداع
💡 گفت نی بتوان شهادت را نهفت لیک نتوانم سخن بیفکر گفت
💡 کاش بیفکر سحر قطع شود فرصت شمع وهم انجامگدازیست به طبع آغاز
💡 سفرهای چرب دید و حلقهٔ ذکر در میان جست ترکمان بیفکر
💡 ذکر بیفکر علم بیعملست دل بیعشق چشم پر سبلست