بندوق
مترادفها
تفنگ
لغت نامه دهخدا
بندوق.[ ب ُ / ب َ ] ( ع اِ ) تفنگ. و این مأخوذ از بندق است که بضم اول و ثالث باشد و در عربی بمعنی غلوله باشدچون از تفنگ گلوله آهن یا سرب می اندازند، لهذا مجازاً تفنگ را گویند که آلت انداختن است. بندق نیز گفته اند. ( غیاث ) ( آنندراج ). بندق. تفنگ. ج، بنادیق. ( فرهنگ فارسی معین ). تفنگ. ج، بنادیق. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(بَ یا بُ ) (اِ. ) = بندق: تفنگ. ج. بنادیق.
فرهنگ فارسی
( اسم ) تفنگ جمع: بنادیق.
ویکی واژه
بندق: تفنگ.
بنادی
جمله سازی با بندوق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زندگی در بندوقید رسمعادت مردن است دست، دست تست، بشکن این طلسمننگ را
💡 بلطف وعنف تویی خصم بندوقلعه گشای بکلک وتیغ تویی تاج بخش وملک ستان