لغت نامه دهخدا
باوجدان. [ وِ / وُ ] ( ص مرکب ) کسی که وجدان دارد. باشرف. شرافتمند. و رجوع به وجدان شود.
باوجدان. [ وِ / وُ ] ( ص مرکب ) کسی که وجدان دارد. باشرف. شرافتمند. و رجوع به وجدان شود.
که وجدان دارد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آقای پورعلیزاده کارمند سادهٔ عیالوارِ باوجدانی است که حاضر نشده رشوهای دههزار برابر مزد ماهانهاش را در ازای یک کار بیدردسر بگیرد. به ناچار فریفتن او را، که به مرض «پارسایی از درجه پنج» مبتلاست، شیطان خود وارد زندگیش میشود.
💡 گشت ز افکار مرد باوجدان مرد دین از عقیده روگردان
💡 همگنان وی او را یکی از درستکارترین، موشکافترین، باوجدانترین و آگاهترین مدیران امور مالی نسل خود میدانستند.