لغت نامه دهخدا
( آتش نشاندن ) آتش نشاندن. [ ت َ ن ِ دَ ] ( مص مرکب ) کشتن آتش و اطفاء آن: آتش نشاندن و اخگر گذاشتن کار خردمندان نیست. ( گلستان ).
( آتش نشاندن ) آتش نشاندن. [ ت َ ن ِ دَ ] ( مص مرکب ) کشتن آتش و اطفاء آن: آتش نشاندن و اخگر گذاشتن کار خردمندان نیست. ( گلستان ).
( آتش نشاندن ) ( ~. نِ دَ ) (مص م. ) ۱ - خاموش کردن آتش. ۲ - کنایه ا ز: فرو نشاندن خشم و غضب. ۳ - خاموش کردن فتنه و آشوب.
( آتش نشاندن ) ( مصدر ) ۱ - خاموش کردن آتش فرو نشاندن حریق. ۲ - فرو نشاندن خشم و غضب. ۳ - خاموش کردن فتنه و آشوب.
کشتن آتش و اطفائ آن
آتشنشاندن
(گفتگو): فرونشاندن شوق و اشتیاق. بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد/ تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی. «سعدی»
خاموش کردن آتش.
کنایه ا ز: فرو نشاندن خشم و غضب.
خاموش کردن فتنه و آشوب.
💡 دو عالم را به یک آتش نشاندند به بلبل هم پر پروانه دادند
💡 کواکب را به دود آتش نشاندند جنیبت را به دیگر دشت راندند
💡 نسل فساد اینان منقطع کردن اولیتر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.