لغت نامه دهخدا
جان جان. [ ن ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از روح اعظم است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || جان جانها. ( آنندراج ):
علم جان جان تست ای هوشیار
گر بجویی جان جان را درخور است.ناصرخسرو.مکان علم فرقانست و جان جان تو علمست
ازین جان دوم یکدم بجان اولت بردم.ناصرخسرو.مبین در دل که او سلطان جانست
قدم در عشق نه کو جان جانست.نظامی. || ذات حق تعالی. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
من ز جان جان شکایت میکنم
من نیم شاکی، حکایت میکنم.مولوی. || هر طعامی که به ته دیگ چسبیده باشد. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( آنندراج ). || نوعی از نان که چندتو باشد. || آتش تیز زیرا که خلقت جان یعنی پدر جن از آتش بوده است. ( آنندراج ). || ( اِخ ) کنایه از حضرت رسول ( ص ) باشد:
قوت جانست این ای راست خوان
تا چه باشد قوت آن جان جان
زور جان کوه کن شق الحجر
زور جان جان در آن شق القمر.مولوی.عذرخواه عقل کل و جان تویی
جان جان و تابش مرجان تویی.مولوی.