لغت نامه دهخدا
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) دهی جزء دهستان رودبار بخش طرخوران شهرستان اراک.سکنه آن 350 تن. آب آن از قره چای. محصول آن غلات و بنشن و پنبه است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2 ).
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) آی بیک. از ممالیک بحری. رجوع به آی بیک عزالدین در همین لغت نامه و به طبقات سلاطین اسلام ص 71 شود.
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) ابن حسن بن علی المؤید. از امامان و پیشوایان زیدیه در یمن. وی بسال 845 هَ.ق. متولد شد و بسال 879 مردم برخی از شهرهای یمن با وی بیعت کردند و او را لقب الهادی الی الحق دادند. و سرانجام بسال 900 در صنعاء درگذشت. او را کتابهایی است که از آن جمله المعراج فی شرح المنهاج ، و الفتاوی ، و دیوان شعر وی را میتوان نام برد. ( از الاعلام زرکلی از العقیق الیمانی و البدر الطالع ).
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) احمدبن فیومی قرصی ، مشهور به عزالدین بن قراصه. رجوع به احمد ( ابن فیومی... ) شود.
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) احمدبن محمدبن عبدالرحمان شریف حسینی مصری ، مکنی به ابوالعباس و ملقب به عزالدین. رجوع به احمد ( ابن محمد... ) شود.
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) ارسلان شاه بن مسعودبن مودودبن زنگی بن آق سنقر، مشهور به اتابک و ملقب به الملک العادل. ششمین از اتابکان موصل. رجوع به ارسلانشاه شود.
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) اعظم الملک ( ست گائون ) بن قدرخان. از حکام بنگاله است و از سال 724 تا 740 هَ.ق. در آنجا حکومت کرده است. ( از طبقات سلاطین اسلام ص 276 ).
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) بلبان بن محمدالمنصور. از شاهان ارمینیه است که از سال 603 تا 604 هَ.ق. حکومت کرد. ( از طبقات سلاطین اسلام ص 152 ).
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) بلبن بن جلال الدین مسعود ملک جانی. از حکام بنگاله است و از سال 657 تا 659 هَ.ق. حکومت کرده است. ( از طبقات سلاطین اسلام ص 275 ).
عزالدین. [ ع ِزْ زُدْ دی ] ( اِخ ) طاهربن زنگی بن طاهر فریومدی جوینی ، مکنی به ابوطیب. از رجال اواسط قرن هفتم هجری. وی به سال 651هَ.ق. از جانب امیر ارغون مغول به نیابت حکومت خراسان و مازندران تعیین شد و تا سال 656 هَ.ق. در منصب خود باقی بود و در این سال هلاکو او را معزول کرد. وی شخصی ادب دوست و شاعرپرور بود و سعدالدین سعید هروی شاعر از مداحان مخصوص اوست. ( فرهنگ فارسی معین ).