لغت نامه دهخدا
سرقین. [ س ِ ] ( معرب، اِ ) سرگین. ( غیاث ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): گفت بعره یعنی سرقین دلیل است بر وجود شتر پوینده و اثر قدمها دلیل است بر رفتن رونده. ( جوامع الحکایات چ معین ص 57 ).
سرقین. [ س َ رَ ] ( اِخ ) دهی از دهستان ایروموسی بخش مرکزی شهرستان اردبیل. دارای 965 تن سکنه است. دارای چشمه های آب گرم معدنی طبی است که از شهرستانهای اطراف اهالی برای استحمام بدانجا می آیند. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4 ).
سرقین. [ س َ رَ ] ( اِخ ) دهی جزء دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان اهر. دارای 271 تن سکنه است. آب آن از چشمه، محصول آن غلات و حبوبات است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4 ).