لغت نامه دهخدا
چهارجوی. [ چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) چهارنهر. || ظاهراً چهارجوی بهشت باشد. در شعر ذیل :
بزم چو هشت باغ بین باده چهارجوی دان
خاصه که ساز عاشقان حورلقای نو زند.خاقانی.
چهارجوی. [ چ َ ] ( اِخ ) چارجوی. شهری است در ساحل غربی جیحون از اعمال بخارا و به ملک خوارزم نزدیک است.