لغت نامه دهخدا
ز کافران که شدندی بسومنات به حج
همی گسسته نگشتی بره نفر ز نفر.فرخی.یکی که جایگه حج هندوان بکند
دگر که حج کند و بوسه بردهد بحجر.فرخی.حسنک را دستوری داد تا به حج رود... حج بکرد و روی به بلخ داد. ( تاریخ بیهقی ). خواجه علی از گرگان بازگشت... و در آن سال که حسنک را دستوری داد تا به حج رود... ( تاریخ بیهقی ص 206 ). اگر حرمت درگاه خلافت را نبودی ناچار قصد بغداد کرده آمدی تا راه حج گشاده شدی. ( تاریخ بیهقی ص 294 ). مردم ولایت را فرموده است تا کار حج راست کنند. ( تاریخ بیهقی ص 294 ). و تا حج کرده است دست از خدمت بکشیده [ ابوالقاسم پسر حصیری ]. ( تاریخ بیهقی ص 157 ). حسنک را دیدم بر آن جمله آورد امیر محمود را آن سال کز حج بازآمد و از نشابور به بلخ رسید. ( تاریخ بیهقی ص 418 )