لغت نامه دهخدا
- شیربلال ؛ ذرت تازه که دانه های آن سخت نشده باشد.
بلال. [ ب َ] ( ع مص ) متحمل سختی شدن و نگون بخت گردیدن. ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ). بَلل. و رجوع به بلل شود.
بلال. [ ب َ ] ( ع اِ ) آب. ( منتهی الارب ). ماء. ( اقرب الموارد ): فی سقائک بلال ؛ در مشک تو آب است. ( از منتهی الارب ). بِلال یا بُلال. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). و رجوع به دو صورت مذکور شود.
بلال. [ ب ِ ] ( ع اِ ) آب. ( منتهی الارب ). ماء. ( اقرب الموارد ). بَلال یا بُلال. رجوع به بَلال شود. || تری و نمناکی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) :
بفرش وجامه توانگر شدم همی پس از آنک
بحبس جامه من شال بود و فرش بلال
نگاه کن که چگونه زید کسی در حبس
که فرش و جامه او از بلال باشد و شال.مسعودسعد.|| هرچه که حلق را تر گرداند از آب وشیر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || شیر. ( دهار ) ( منتهی الارب ). و از آنست : انضحوا الرحم ببلالها؛ أی صلوها بصلتها و ندوها. ( منتهی الارب ). || ج ِ بُلّة. ( منتهی الارب ). || ج ِ بلة و آن نادر است. ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ). رجوع به بلة شود.
بلال. [ ب َ ] ( ع اِمص ) صله رحم و خیر و نیکوئی. ( منتهی الارب ). اسم مصدر است از مصدر بَل به معنی صله رحم کردن : هو یراعی بلال ؛ او صله رحم را به جای می آورد. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به بَل در معنی مصدری شود.
بلال. [ ب َل ْ لا ] ( ع ص ) طاووس بسیار آواز. ( منتهی الارب ). طاووس بسیار آواز. || ( اِ ) بذر و تخم. ( ناظم الاطباء ).
بلال. [ ب ِ ] ( اِخ ) ابن ابی برده عامربن ابی موسی اشعری ، امیر و قاضی بصره در اوایل قرن دوم هجری. وی بسال 109 هَ. ق. از جانب خالدالقسری بولایت بصره گماشته شد و در سال 125 هَ. ق. بوسیله یوسف بن عمر ثقفی معزول و زندانی گشت و اندکی بعد در زندان درگذشت. بلال در حدیث مورد اعتماد بود ولی روش اودر قضاوت پسندیده نبود. ( از الاعلام زرکلی ج 2 ص 498 ).از تهذیب التهذیب و فیات الاعیان و خزانه بغدادی ).