لغت نامه دهخدا
چند از ین آش ترش نزد من آری همه روز
سالها شد که بداغ حبشی ام بیمار.بسحاق اطعمه.
حبشی. [ ح َ ب َ شی ی ] ( ص نسبی ) منسوب به حبشه. یکی از مردم حبشه. مردی از حبشه. سمعانی گوید: هذه النسبة الی الحبشة و هی بلاد معروفة، ملکها النجاشی الذی اسلم بالنبی ( ص ) و هاجر اصحابه الیه حتی هاجر النبی ( ص ) الی المدینة :
وین عجب تر که تو وقتی حبشی بودی
رومیئی خاستی از گور بدین زودی.منوچهری.وصف ذاتش چه کنم او عربی من عجمی
لاف مهرش چه زنم او قرشی من حبشی.؟- حبشی موی ؛ آنکه موئی سخت جعد دارد :
عنبرین خطی و بیجاده لب و نرگس چشم
حبشی موی و حجازی سخن و رومی دیم.فرخی.
حبشی. [ ح ُشی ی ] ( اِخ ) سمعانی گوید: هکذا قیل بعض الحفاظ و هوابومحمدالاصلی فی کتاب الصحیح للبخاری و هو منسوب الی الحبش ایضاً لانه یقال فی اللغة حُبش و حَبش کما یقال عُجم و عَجم و عُرب و عَرَب فصح الحبش و الحبشی...
حبشی. [ ح َ ب َ ] ( اِخ ) یک تیره از بیست ویک تیره سکنه کردمحله. رجوع به سفرنامه استرآباد و مازندران رابینو ص 70 شود.
حبشی. [ ح َ ب َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان مشکین باختری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر. 18 هزارگزی باختر مشکین شهر. 1000گزی شوسه مشکین شهر به اهر. جلگه ، معتدل. سکنه 157 تن ، شیعه. آب آن از مشکین چائی ، محصول آنجا غلات ، حبوبات ، پنبه و شغل اهالی زراعت ، گله داری است. راه مالرو دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
حبشی. [ ح َ ب َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان قطور بخش شهرستان خوی 46/5 هزارگزی جنوب باختری خوی ، 3 هزارگزی شمال ارابه رو قطور به خوی. کوهستانی ، سردسیر سالم. سکنه 413 کردی ، آب آن از رود قطور و چشمه. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت و گله داری. صنایع دستی جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. در دو محل به فاصله یک هزارگز به نام حبشی بالا و پائین مشهور و سکنه حبشی پائین 291 تن میباشد ( محل سکنی ایل شکاک ). ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
حبشی. [ ح َ ب َ ] ( اِخ ) دهی ازدهستان افشار اول بخش اسدآباد شهرستان همدان 24هزارگزی باختر اسدآباد، هفت هزارگزی باختر آجین. کوهستانی ، سردسیر. سکنه 377 تن ، کرد. آب آن از چشمه و رودخانه محل. محصول آنجا انگور یاقوتی ، عسل ، لبنیات ، شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. ( فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).