لغت نامه دهخدا
نان خشکم بود و گر به تکلف بزیم
از دو چشم آب بر او ریزم و تر گردانم.عطار. || بخود گرفتن کاری را بی فرمودن کسی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || از خویشتن چیزی نمودن که آن نباشد. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( از غیاث اللغات ) ( از آنندراج ). از خود چیزی نمودن که آن در طبع نباشد. ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). || افراط در آداب و رسوم و نوازش و ظاهرسازی و ریاکاری و تزویر. ( ناظم الاطباء ). آرایش. نیکو جلوه گر ساختن چیزی :
فغان من همه زان زلف بی تکلف اوست
فکنده طبعبر او بر هزار گونه عقد.منجیک.شعر او چون طبع او هم بی تکلف هم بدیع
طبع او چون شعر او هم با ملاحت هم حسن.منوچهری.بر عادت سال گذشته که سلطان محمود را ساختی بسیار خوردنی با تکلف ساخته بود بفرستاد، امیر را ازاو سخت خوش آمد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 256 ). و چون عید کرده بود سلطان از میدان به صفه بزرگ آمد، خوانی نهاده بودند سخت با تکلف. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 257 ). رسول را آوردند و بگذرانیدند بر آن تکلفهای عظیم و چیزی دید که در عمر خویش ندیده بود. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 290 ). پسر علی از راه دیگر بازگشت و رسول را با آن کوکبه بسرای خویش برد و تکلفی بزرگ ساخته بودند. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 293 ).
نه حکم او به تهور نه عدل او به نفاق
نه حلم او به تکلف نه جود او به ریا.مسعودسعد.چنانکه مثل او [مناره ] هیچ جای نبودی ، در غایت تکلف و نیکویی. ( تاریخ بخارا ص 61 ).
به تکلف نشود چون تو عدوت
نتوان یافت جوانی به خضاب.ادیب صابر.