لغت نامه دهخدا
حولة. [ ل َ ] ( ع اِ ) شگفت. ( منتهی الارب ). عجب.( اقرب الموارد ). ج ، حول : هذا من حولةالدهر؛ این از عجایب روزگار است. ( از منتهی الارب ). و به این معنی سه لغت دیگر نیز آمده حولانه ( و در اقرب الموارد حَولان )، حَوِلَه و حولانه بضم حاء. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || امر منکر و زشت. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || ( ص ) رجل حولة؛ مرد سخت حیله گر. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
حولة. [ ح ُ وَ ل َ ] ( ع ص ) سخت حیله گر. ( از منتهی الارب ): رجل حولة.
حولة. [ ل َ ] ( اِخ ) ناحیه ای است در شام از اعمال و توابع حمص ، میان حمص و طرابلس. ( معجم البلدان ).
حولة. [ ل َ ] ( اِخ ) ناحیه ای است میان بانیاس و صور از اعمال و توابع دمشق مشتمل بر روستاها. ( معجم البلدان ).
حوله. [ ح َ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) دسترخان. || دستارچه. دستمال. مندیل. دستارخوان. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) :
منتظر حوله باد سحر
تا که کند خشک بدان زودتر.ایرج.