دست. [ دَ] ( اِ ) از اعضای بدن. دوقسمت جدا از بدن که در دو طرف تن واقع و از شانه به پائین فروآویخته است و از چند قسمت مرکب است: بازو و ساعد و کف دست و انگشتان. به عربی ید گویند. ( برهان ). مقابل پای و بدین معنی ترجمه «ید» بود و دستان جمع آن. ( از آنندراج ). آن جزء از بدن آدمی که در منتهی الیه بازو واقع شده و بدان چیزها را میگیرد و میدهد، یا آنکه شامل بازو و آرنج نیز می گردد. ( ناظم الاطباء ). علاوه بر معنی سرتاسر عضو مذکور، گاهی از باب ذکرکل و اراده جزء یا اطلاق کل بر جزء، بر قسمت بازو، ساعد، مچ، کف، پنجه، از مچ تا سر پنجه ها و غیره اطلاق می شود. چنانکه اختصاصاً قسمت انتهائی هریک از اطراف عالی بدن، در منتهی الیه ساعد را نیز دست گویند اما در معنی عام دست مرکبست از انگشتان، کف دست یا مُشط،مچ دست یا رُسغ که به ساعد متصل می شود و آن دارای دو استخوان زند اعلی و زند اسفل است و ساعد بوسیله آرنج به بازو می پیوندد که از یک استخوان بنام استخوان بازو تشکیل شده است. مچ دست در انسان دارای هشت استخوان است به نامهای: ناوی، هلالی، ذوزنقه ای، شبه ذوزنقه ای، نخودی، اِحرامی، چنگکی، هرمی. کف دست دارای پنج استخوان متوازی و هریک از انگشتان دارای سه استخوان ( بند انگشت ) است جز شست که دو بند دارد. در انسان وبعضی از پستانداران دست حرکات مختلف و متنوع و درهم دارد که بواسطه عضلات کوچک دست و رباطها و عضلات بازو صورت می گیرد. ( از دائرةالمعارف فارسی ). از اعضای مهم بدن انسان است و به صورت زوج که از دو سوی شانه به پائین آویخته است و به عربی ید گویند و قدامی یا صدری است ( به استثنای راسته ای از خزندگان ) و آنرا اندامهای فوقانی یا اطراف عالیه ( در مقابل اطراف سافله که پاها باشند ) نیز گویند. و آن تشکیل شده است از: بازو، ساعد، کف دست و انگشتان که هریک از بازوها بوسیله کمربند شانه ای یا منکب به بند متصلند و استخوانهای ساعد بوسیله مفصل آرنج ( مرفق ) به بازو متصل است و کف دست که شامل پنج استخوان است بوسیله مفصل مچ به استخوانهای ساعد متصل می شود ( استخوانهای ساعد یک جفت اند و به زند اعلی و زند اسفل موسومند ). و مفصل مچ نیز شامل هشت استخوان کوچک است و کف دست به پنج انگشت ختم می شود که هر انگشت دارای سه بند است به استثنای انگشت شست که دارای دو بند می باشد. ( از تشریح میرزا علی ). شلیمر. ( دائرةالمعارف کیّه ). صاحب آنندراج گوید: گهرپاش، گهربار، گهرفشان، گهرگستر،درفشان، راد، جواد، همت پیشه، واهب، دریابخش، سیمین، بلورین، پرنگار، نگارین، نگارکرده، نگاردیده، حنایی، حنابسته، بوسه فریب، مدح پیمای، گریبان دشمن، خواب آلود، رعشه دار، رعشه ناک، دراز و کوتاه از صفات اوست و قلم ازتشبیهات او. و نیز آتش دست، آتشین دست، پولاددست، ابردست، باددست، سبکدست، چابکدست، بالادست، پست دست، پیش دست، تردست، تنگدست، تهی دست، چرب دست، خام دست، خشک دست، خیزران دست، درازدست، دوردست، سپنددست، سنگین دست، پسادست، یکدست، روی دست، پشت دست، سر دست، از ترکیبات اوست. - انتهی. جارحة. ( دهار ). جَناح. ( دهار ) ( منتهی الارب ). طابِق. ( منتهی الارب ). کَبک. ( برهان ). در تداول زبان فارسی دست گاه بصورت استعاره بکار رود چون دست آسمان، دست ارادت، دست انسانیت، دست ایام، دست برّ، دست بشریت، دست بندگی، دست تضرع، دست تطاول، دست تقدیر، دست جاه، دست حاجت، دست حسرت، دست حمایت، دست خدا، دست دزدی، دست رای، دست روزگار، دست فناء، دست فوت، دست قدح، دست قدرت، دست قضاء، دست قوت، دست کمال، دست کوه، دست لطف، دست مردمی، دست موسی، دست نوازش، دست نیاز، دست وفا، دست ولایت و غیره:
( اسم ) ۱ - عضوی از بدن انسان از کمربند شانهای تا سر انگشتان ید. ۲ - بخشی از دست از مچ تا انگشتان. ۳ - ( اصطلاحا ) هر یک از دو پای مقدم چارپایان جمع دستان دستها. ۴ - قدرت ید. ۵ - مسند. ۶ - قاعده قانون روش. ۷ - واحدی کامل از هر چیز: یک دست لباس ( نیم تنه شلوار جلیتقه ) یک دست بشقاب ( ۶ عدد ) یک دست قاشق ( ۶ عدد ). ۸ - واحد برای جامه: سه دست لباس. ۹ - واحد برای شمارش پرندگان. ۱٠ - نوع جور قسم: فنجانها همه از یک دست است. ۱۱ - ( بازی قمار ) نوبت دفعه: یک دست تخته ( نرد ) یک دست شطرنج. ۱۲ - طرف جانب: دست راست دست چپ. ۱۳ - وجب شبر بدست. ۱۴ - فایده نفع ۱۵ - ( تصوف ) صفت قدرت ترکیبات اسمی. یا بردست ۱ - بدست درید. ۲ - بوسیله یا دست آخر دست پسین عاقبت مقابل دست اول. یا دست اول ۱ - نوبت اول بار اول مقابل دست آخر. ۲ - چیز نو تازه مقابل دست دوم. یا دست بالا حد اکثر. یا دست پسین دست آخر. یا دست خون. ۱ - بازی آخرین نرد است آنگاه که کسی همه چیز را باخته دیگر چیزی ندارد و گرو با سر خود یا یکی از اعضای بدن خویش بندد و حریف ششدر کرده او را بر هفده کشیده باشد. ۲ - مسند حکومت که بر سر آن قتل واقع شود یا دست دوم چیز مستعمل چیزی که قبلا بکار رفته باشد: مقابل دست اول. یا دست کم حداقل. ترکیبات فعلی و جملات: از دست بر خاستن. ۱ - بی اختیار شدن بیخود گشتن. ۲ - از عهده بر آمدن. یا از دست بیفکن ۱ - از دست بر روی زمین انداختن. ۲ - دور افکندن. یا از دست دادن چیزی را فاقد شدن گم کردن. یا از دست رفتن ۱ - نابود شدن. ۲ - ور شکست شدن. ۳ - پریشان گشتن. یا از دست شدن ۱ - از خود بیخود شدن. ۲ - سر مست گشتن. یا از دست کسی کاری بر آمدن از عهده آن کار بر آمدن وی. یا باد در دست بودن تهیدست بودن مفلس بودن هیچ نداشتن. یا دست اندر زدن ( در زدن ) متشبث شدن متوسل گردیدن. یا به دست آمدن ۱ - حاصل کردن. یا بر سر دست در آمدن ظاهر گشتن پدید شدن. یا به دست آوردن. ۱ - حاصل کردن تدارک کردن. ۲ - پیدا کردن. ۳ - گرفتار کردن. یا به دست افتادن حاصل شدن بدست امدن یا به دست کسی افتادن ۱ - به دست او رسیدن در دسترس او قرار گرفتن. ۲ - اسیر او شدن گرفتار او گشتن. یا به دست باش ۱ - آگاه باش با خبر باش. ۲ - حاضر باش. ۳ - شتاب کن. یا به دست کردن بدست آوردن یا به دست و پا( ی ) افتادن چاره جویی کردن. یا به دست و پا( ی ) مردن دست و پای خود را گم کردن. یا در دست کسی افتادن ( کسی ) گرفتار او شدن اسیر او گردیدن. یا در دست کسی افتادن ( چیزی ) بتصرف در آمدن. یا دست از پا درازتر داشتن ( برگشتن ) ۱ - تهیدست بودن ( بر گشتن ). ۲ - مایوس شدن ( بر گشتن ). یا دست از همه چیز شستن صرف نظر کردن از همه یا دست از سر کسی برداشتن دیگر مزاحم او نشدن. یا دست باز داشتن ۱ - خودداری کردن. ۲ - ترک کردن. ۳ - اغماض کردن. یا دست بالا کردن ۱ - پیشقدم شدن برای پیدا کردن زنی جهت مردی. ۲ - تظلم و فریاد کردن. یا دست بالین کردن دست را خم کرده بزیر سر گذاشتن چنانکه مفلسان بسبب نداشتن متکا وبالین چنین کنند. یا دست به دامن کسی شدن بدو متوسل شدن. یا دست به دست دادن ۱ - بیکدیگر دست دادن. ۲ - متحد شدن. یا دست به دست رفتن از دست شخصی به دست دیگری افتادن. یا دست به دلم مگذار با یاد آوری خاطرات رنج آور مرا اذیت مکن. یا دست بردن غلبه کردن فتح کردن تفوق یافتن. یا دست بر سر کردن کسی را او را رد کردن دور کردن وی را. یا دست بر سر و روی چیزی کشیدن انرا آرایش و تعمیر کردن. یا دست بر سر و روی کسی ( حیوانی کشیدن ) او را نوازش کردن. یا دست به سیاه وسفید نزدن ابدا کاری نکردن. یا دست بعصا رفتن با احتیاط رفتار کردن. یا دست بکار شدن مشغول شدن شروع کردن به کار. یا دست به کاری زدن بدان کار اقدام کردن. یا دست به کاری کردن دست بکاری زدن. یا دست به یقه شدن گلاویز شدن. یا دست پیش گرفتن پیشدستی کردن سبقت گرفتن. یا دست چپ از دست راست ندانستن امور ساده و بدیهی را تشخیص ندادن هر را از بر تشخیص ندادن یا دست دختری را بدست کسی دادن بازدواج آنان رضایت دادن. یا دست دراز کردن ۱ - کشیدن دست برای گرفتن چیزی یا نشان جای بوارد. یا دست دست کردن طول دادن تاخیر کردن مماطله کردن. یا دست روی دست زدن اظهار تاسف کردن. یا دست روی دست گذاشتن بیکار و عاطل ماندن اقدام به کاری نکردن. یا دست شما درد نکند دعایی که بصاحب کرم و احسان کنند. یا دست شما را میبوسد ۱ - در صحبت از فرزند خود در نزد شخصی محترم گویند. ۲ - انجام دادن این کار به عهده شماست. یا دست کسی را بدست گرفتن ۱ - باو دست دادن. ۲ - پیمان بستن. یا دست کسی را از دامن داشتن ۱ - دامن خود را از دست او رها کردن. ۲ - دست وی را کوتاه کردن. یا دست کسی در کار بودن ۱ - اطلاع و تجربه داشتن وی در آنکار. ۲ - مداخله کردن وی در کار. یا دست کسی را بوسیدن ۱ - بوسه دادن در دست وی. ۲ - احترام کردن وی. یا دست کسی را خواندن ۱ - ( قمار ) ورقهای او را شناختن. ۲ - ( اندیشه او را دریافتن ). یا دست گرفتن برای کسی خطای کسی را مستمسک قرار دادن و گاه وبیگاه برخ او کشیدن. یا دست مریزاد دعایی است که در مورد شخصی که کمک و احسانی کند گویند یا دست نگاهداشتن تامل کردن توقف کردن اجرای امری را متوقف کردن. یا دست و پا زدن ۱ - دست و پا را بکار انداختن ( در شنا ). ۲ - طلب کردن بجد و جهد تمام. ۳ - جان کندن. یا دست و پای خود را گم کردن دستپاچه شدن. یا دست و پای کسی را در ( توی ) پوست گردو گذاشتن او را در مخمصه قرار دادن. یا دست و پنجه نرم کردن گلاویز شدن با جنگ کردن با. یا دست و دل کسی بکار نرفتن تمایل نداشتن وی بکار ( بسبب عدم تشویق و غیره ). یا دست یکی داشتن همدست شدن شریک گشتن. یا یک دست به پیش و یک دست به پس داشتن مفلس بودن تهی دست بودن.
معرب دشت فارسی دشت صحرائ