لغت نامه دهخدا
آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر.مولوی.جام می مستی شیخ است ای فلیو
کاندر او دردی نگنجد بول دیو.مولوی.چو بام بلندش کند خودپرست
کند بول و خاشاک بربام بر.سعدی.- بول ابیض ؛ بول که برنگ کاغذ باشد. بول که برنگ بلور باشد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- بول الدم ؛ که آنچه بیرون آید [بجای شاش ] خون بود. ( بحر الجواهر ). بول که خون با آن خارج شود.
- بول الدموی ؛ هو المختلط بالدم. ( بحر الجواهر ). بول بخون آمیخته.
- بول الیرقانی ؛ هوالاحمر الضارب الی السودا و الصفرة. ( بحر الجواهر ).
- امثال :
بول و قولش یکی است .
|| ولد.( منتهی الارب ). فرزند. ( آنندراج ). ولد و پسر. ( ناظم الاطباء ). || عدد بسیار. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
بول. [ ب َ ] ( ع مص ) کمیز انداختن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). کمیز انداختن و شاش کردن. ( ناظم الاطباء ). کمیز انداختن و شاشیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). || جاری شدن آب و مانند آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || شکافته شدن. ( آنندراج ).