لغت نامه دهخدا
وداع غنچه دل را نیست جز تعلیم مخموری
گرفت از رفتن دل ساغر خمیازه آغوشم.میرزا بیدل ( از آنندراج ).ای در غم خال تو دو عالم هندو
صحراگرد خیال چشمت آهو
مخمور گرفتاری گیسوی ترا
خمیازه دهد چو شانه از هر بن مو.میرزا بیدل ( از آنندراج ).آغوش ز خمیازه زخم تو ببندم
گر بخیه خورد چاک دل از موی میانت.قاسم مشهدی ( از آنندراج ).چند از حسرت دیدار تو خمیازه کشم
دیده ای کو که بروی تو نظر تازه کنم.علی خراسانی ( از آنندراج ).زند فریاد ناوک در هوای شصت صاف او
کمان خمیازه حسرت کشد بر زور بازویش.معز فطرات ( از آنندراج ).زاهد بیا بباغ اگر می نمیکشی
خمیازه ای بر آب و علف میتوان کشید.اشرف ( از آنندراج ).شیشه های فلک از باده تهی گردیده ست
کنم ازجرعه خورد چاره خمیازه صبح.ظهوری ( از آنندراج ).قربانیان مسلخ شوق شهادتیم
خمیازه بر توجه قصاب می کشم.طالب آملی ( از آنندراج ).دلی دارم که در آغوش مرهم زخم ناسورش
نمک میریزد و خمیازه بر خمیازه میریزد.طالب آملی ( از آنندراج ).گل خمیازه ٔما رنگین است
چشم بر لاله عذاری داریم.صائب ( از آنندراج ).مستی و خمیازه بر خون دل ما می کشی
صد خم می داری و حسرت بمینا می کشی.صائب ( ازآنندراج ).چون گل از خمیازه آغوش میریزد بهم
هر که آن سرو خرامان را تماشا می کند.صائب ( از آنندراج ).خمیازه گل وقت سحر بی سببی نیست
غفلت نکنم در خم آن طرف کلاه است.صائب ( از آنندراج ).- امثال :
خمیازه خمیازه آرد :
مگو پوچ تا نشنوی حرف پوچ
که خمیازه خمیازه می آورد.صائب.