لغت نامه دهخدا
کس چه داند که روسبی زن کیست
در دل کیست شرم و حمیت و چم.( حاشیه برهان از لغت فرس ).|| بمعنی ذات هم هست چنانکه اگر گویند فلانی خوش جم است مرادآن باشد که خوش ذات است. || مردمک چشم بزبان اهل مروشاه جهان. || عقل دویم از عقول عشرة. ( برهان ) ( آنندراج ).
جم. [ ج َم م ] ( ع ص ) بسیار. ( منتهی الارب ). بسیار از هر چیز. ( اقرب الموارد ) : تحبّون المال حبا جماً . ( منتهی الارب ). و بهمین معنی است قول امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب : ان هیهنا لعلماً جماً. ( اقرب الموارد ).
- جم الظهیره ؛ معظم گرمگاه. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
- جم الماء ؛ جای ژرف از آب. ( منتهی الارب ). معظم آب. ( اقرب الموارد ).
- جم غفیر، و جم غفیرة ؛ همه. ( منتهی الارب ). بمعنی جمیع آنان از وضیع و شریف و هیچ کس تخلف نکرد و بسیار بودند. ( اقرب الموارد ).
جم. [ ج َم م ] ( ع مص ) پر کردن پیمانه را تا سر. || پیمودن پیمانه را بطوری که فوق پری پیمانه باشد. || گذاشتن آب را تا جمع شود. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به جُمام شود. || ترک کردن سواری اسب. ( کشاف اصطلاحات الفنون از کنز اللغات ). || ( اِ ) ( اصطلاح عروض ) اجتماع عقل و خرم است چنانکه در رساله قطب الدین سرخسی و در رساله عنوان الشرف بیان شده و در پاره ای از رسایل عروض عربی نیز چنین است ، جز آنکه در آن رسائل جمم بفک ادغام ذکر کرده است. ( کشاف اصطلاحات الفنون ).
جم. [ ج ُم م ] ( ع اِ ) نوعی از صدف. ( منتهی الارب ). نوعی از صدف دریایی. ابن درید گوید: من حقیقت آنرا ندانم. ( ذیل اقرب الموارد از لسان ).
جم. [ ج ُ ] ( اِ ) در تداول بمعنی جنب و حرکت. تصحیف و قلبی متداول از جنب. ( یادداشت مؤلف ).
- جم خوردن ؛ تکان خوردن. جنبیدن. ( یادداشت مؤلف ).
- جم نخوردن ؛ حرکت نکردن و تکان نخوردن.
- جم نزدن ؛ تکان نخوردن.
جم. [ ج ُم م ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ اَجَم ، بمعنی استخوان بسیارگوشت. ( منتهی الارب ). || مرد بی نیزه در حرب. || گوسفند بی شاخ. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || فرج زن. || قدح. ( منتهی الارب ).
جم. [ ج ِم م ] ( ع اِ ) شیطان یا شیطانها. ( منتهی الارب ).