لغت نامه دهخدا
اخترانند آسمانشان جایگاه
هفت تابنده دوان در دو و داه.رودکی.کتایونش خواندی گرانمایه شاه
دو فرزند آمد چو تابنده ماه.دقیقی.چو خورشید تابنده و بی بدیست
همه رای و کردار او ایزدیست.فردوسی.بسی بر نیامد کزآن خوب چهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر.فردوسی.ز بالا و دیدار شاپور شاه
بگفت آنچه دید او بتابنده ماه.فردوسی.بدو گفت زآن سو که تابنده شید
برآید یکی پرده بینم سپید.فردوسی.چو آن بخت تابنده تاریک شد
همانا بشب روز نزدیک شد.فردوسی.سیاهش همه تیغ هندی بدست
زره ترکی وزین سغدی نشست
برخسار هر یک چو تابنده ماه
چو خورشید تابنده در رزمگاه.فردوسی.میان مهان بخت بوذرجمهر
چو خورشید تابنده شد بر سپهر.فردوسی.برین نیز بگذشت گردان سپهر
چو خورشید تابنده بنمود چهر.فردوسی.که او داد پیروزی و دستگاه
خداوند تابنده خورشید و ماه.فردوسی.چو خورشید بنمود تابنده چهر
در باغ بگشاد گردان سپهر.فردوسی.چو خورشید بر گاه بنمود تاج
زمین شد بکردار تابنده عاج.فردوسی.بود هر شبانگاه باریکتر
بخورشید تابنده نزدیکتر.فردوسی.بدیدار هر سه چو تابنده ماه
نشایست کردن بدیشان نگاه.فردوسی.جهان مر ترا داد یزدان پاک
ز تابنده خورشید تا تیره خاک.فردوسی.بر آمد یکی باد با آفرین
هوا گشت خندان و روی زمین
جهان شد بکردار تابنده ماه
بنام جهاندار و از فر شاه.فردوسی.چو نه ماه بگذشت از آن ماه چهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر.فردوسی.که جاوید تاج تو تابنده باد
همه مهتران پیش تو بنده باد.فردوسی.چنین گفت پس شاه را خانگی
که چون تو که باشد بفرزانگی
ز خورشید بر چرخ تابنده تر