هامی. ( ص ) سرگشته. حیران مانده. سرگردان. متحیر. ( لغت فرس ) ( از برهان ) ( اوبهی ) ( جهانگیری ) ( انجمن آرا ) ( از ناظم الاطباء ) : استه و غامی شدم ز درد جدائی هامی و وامی شدم ز خستن مترب رنگ رخ من چو غمروات شد از غم موی سر من سپید گشت چو مهرب.منجیک ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).رجوع به مدخل های غامی ، وامی ، مترب ، غمروات ، مهرب و ابیب شود.
فرهنگ معین
(ص . ) سرگشته ، حیران .
فرهنگ عمید
حیران، سرگشته، سرگردان.
فرهنگ فارسی
(صفت ) سرگشته حیران . سر گشته حیران مانده سر گردان