لغت نامه دهخدا
لاجرم دادند بی بیم آشکار
در بهای طبل و دف مال زکات.ناصرخسرو.آشکارا دهی از اندک و بی مایه زکات
رشوت حاکم جز در شب و پنهان ندهی.ناصرخسرو.زکات مال ، جز قلب و سرب ندهی بدرویشان
نثار میر، عدلیهای چون زهره بری رخشان.ناصرخسرو.نالد همی به زاری و گرید همی بدرد
هر کس که یافتی صدقات زکات تو.مسعودسعد.زندگانی چو مال میراث است
که نبینی بقاش جز به زکات.خاقانی.گر زکاتی به محرّم بدهی
چون خسیسان به صفر بازمگیر.خاقانی.جرعه ای کآن به زمین داده زکات سر جام
زو حنوط زمی پی سپر آمیخته اند.خاقانی.زکات لعل لبت را بسی طلبکارند
میان این همه خواهندگان بمن چه رسد.سعدی.آخر به زکات تندرستی
فریاد دل شکستگان رس.سعدی.آخر نگهی بسوی ماکن
کاین دولت حسن را زکات است.سعدی.من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند.حافظ.نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم.حافظ.رجوع به زکوة شود.
زکاة. [ زَ ] ( ع اِ ) رجوع به زکات و زکوة شود.