خودفروشی

لغت نامه دهخدا

خودفروشی. [ خوَدْ / خُدْ ف ُ ] ( حامص مرکب ) خودنمایی. کبرنمایی. خودستایی. لاف زنندگی درباره خود :
رها کن جنس هستی را بترک خودفروشی کن.سلمان ساوجی.این جا تن ضعیف و دل خسته می خرند
بازار خودفروشی از آنسوی دیگر است.حافظ.بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش.حافظ.بغیر از زیان نیست در خودفروشی
اگر سود خواهی ببند این دکان را.صائب.|| فحشا، چه در آن فاحشه خود را بمعرض فروش دیگران می گذارد.

فرهنگ عمید

۱. خودفروش بودن، عمل خودفروش: بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست / یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش (حافظ: ۵۷۸ ).
۲. خودنمایی، خودستایی، لاف زنی.

فرهنگ فارسی

عمل خود فروش
خود نمایی کبر نمایی
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم