برومندی

لغت نامه دهخدا

برومندی. [ ب َ م َ ] ( حامص مرکب ) برومند بودن. باروری. بارداری:
میوه دارانش از برومندی
کرده با خاک سجده پیوندی.نظامی. || برخورداری و کامیابی. ( ناظم الاطباء ):
درین گفتن ز دولت یاریت باد
برومندی و برخورداریت باد.نظامی.بگفتن تو دادی تنومندیم
تو ده زآنچه کشتم برومندیم.نظامی.
برومندی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) آبرومندی. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به آبرومندی شود.

فرهنگ معین

( ~. ) (اِمص. ) ۱ - بارداری، ثمر داشتن. ۲ - تمتع.

فرهنگ عمید

برومند بودن.
برون
* برون تو: (حرف اضافه + ضمیر ) [قدیمی]

فرهنگ فارسی

آبرومندی
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم