لغت نامه دهخدا
مهرگان رسم عجم داشت بپای
جشن او بود چو چشم اندربای.فرخی.زهی تن هنر و چشم نیکنامی را
چو روح درخور و همچون دو دیده اندربای.فرخی.
اندربای. [ اَ دَ ] ( ص مرکب ) آویخته و معلق. ( انجمن آرا )( آنندراج ). نگون و سرازیر و آویخته. ( برهان قاطع ). آویخته. معلق. سرنگون. سرازیر. ( فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ). اندروای. و رجوع به اندروای شود.