سبوسه

لغت نامه دهخدا

سبوسه. [ س ُ س َ / س ِ ] ( اِ ) خشکی باشد مانند سبوس که به سبب یبوست مزاج در سر آدمی پیدا شود و آن را بعربی حَزازة گویند. ( برهان ). سپیده هائی که گاه شانه کردن از سر ریزد: تبریه ؛ سبوسه سر. ( منتهی الارب ) : خرشف کنگر تقویت باه و دفع شپش و سبوسه را مفید است. ( نزهة القلوب ). || کرمی باشد که در انبار گندم و جو افتد. || ریزه چوب که از دم اره جدا شود. ( برهان ) ( رشیدی ). || سبوس آرد گندم و جو. ( برهان ). نخاله آرد. ( رشیدی ).

فرهنگ عمید

= سپوسه

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - سبوس آرد گندم و جو . ۲ - خشکیی مانند سبوس که در سر آدمی پیدا شود حزازه . ۳ - نوزاد حشره ای که از آرد گندم پیدا شود و از آرد گندم و جو و برنج تغذیه کند و آن سیاه رنگ و کوچک است و در لای آرد چندم و جو و برنج حرکت کند و از ذرات آرد شده تغذیه نماید شپشه . ۴ - ریزه چوب که از دم اره جدا شود .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم