زیرکانه

لغت نامه دهخدا

زیرکانه. [ رَن َ / ن ِ ] ( ص نسبی ، ق مرکب ) از روی عقل و بینش و فراست. با تیزهوشی و بصیرت. مانند زیرکان :
به از آن نیست کز چنین خطری
زیرکانه برآورم سفری.نظامی.دگرباره شه بیداربختش
سوءالی زیرکانه کرد سختش.نظامی.رجوع به زیرک شود.

فرهنگ فارسی

از روی عقل و بینش و فراست با تیز هوشی و بصیرت .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم