منقطع کردن
بریدن، قطع کردن، یا از پیوستگی انداختن چیزی. این فعل معمولاً برای قطع رابطه، ارتباط، مسیر، یا جریان یک امر به کار میرود.
مترادفها
قطع کردن، جدا کردن، متوقف کردن
متضادها
وصل کردن، ادامه دادن
جمله سازی با منقطع کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بروز حادثهای ناگهانی باعث شد که مدیریت مجبور به منقطع کردن جریان برق در تمام بخشهای صنعتی و تجاری شهر شود تا آسیب کمتری ببینند.
💡 تلاش برای منقطع کردن ارتباطات بینالمللی با یک کشور دیگر، معمولاً منجر به انزوای سیاسی و اقتصادی آن کشور در سطح جهانی میشود.
💡 مدیر شرکت تصمیم گرفت برای کاهش هزینههای اضافی، از منقطع کردن برخی از خدمات جانبی و غیرضروری در بخشهای مختلف سازمان استفاده کند.