لغت نامه دهخدا
پوسانیدن. [ دَ ] ( مص ) بپوسیدن داشتن. تبلیة. ابلاء. پوساندن. پوسیده کردن. بگردانیدن صورت چیزیست اعم از تر و خشک با گذرانیدن زمان بر او یا بعلاجی. ( ذخیره خوارزمشاهی ): دیگر آنکه بیشتر خوردنیها می پوسانند پس میخورند، چون ترینه و چغندر آب و شلغماب و غیر آن. ( ذخیره خوارزمشاهی ).