پوسانیدن

مترادف‌ها

پوسیدن، فاسد شدن، تحلیل رفتن، از بین رفتن

متضادها

تازه شدن

لغت نامه دهخدا

پوسانیدن. [ دَ ] ( مص ) بپوسیدن داشتن. تبلیة. ابلاء. پوساندن. پوسیده کردن. بگردانیدن صورت چیزیست اعم از تر و خشک با گذرانیدن زمان بر او یا بعلاجی. ( ذخیره خوارزمشاهی ): دیگر آنکه بیشتر خوردنیها می پوسانند پس میخورند، چون ترینه و چغندر آب و شلغماب و غیر آن. ( ذخیره خوارزمشاهی ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) بپوسیدن داشتن پوسیده کردن تغییر دادن صورت چیزی اعم از تر و خشک یا گذرانیدن زمان بر او یا بحیله ای. یا هفت کفن پوسانیده. ۱- دیریست که مرده. ۲- مدتی بر او گذشته.

جمله سازی با پوسانیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 رطوبت بالای محیط باعث شد که کتاب‌های قدیمی و بسیار ارزشمند در کتابخانه سنتی شهر به سرعت دچار فرآیند پوسانیدن و نابودی کامل شوند.

💡 درختان قدیمی که به دلیل عدم رسیدگی و خشکسالی شدید دچار پوسانیدن شده بودند، در نهایت توسط شهرداری قطع و از میان برداشته شدند.

💡 اگر از مواد چوبی در محیط‌های بسیار مرطوب استفاده کنید، احتمال پوسانیدن و آسیب دیدن ساختار آن‌ها در درازمدت بسیار زیاد خواهد بود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران