فریاد افتادن
مترادفها
فریاد زدن، چیغ کشیدن، بانگ زدن
متضادها
زمزمه کردن
لغت نامه دهخدا
فریادافتادن. [ ف َرْ اُ دَ ] ( مص مرکب ) سر و صدا پیچیدن. فریاد برخاستن. رجوع به فریاد اوفتادن شود.
فرهنگ فارسی
سر و صدا پیچیدن. فریاد برخاستن
جمله سازی با فریاد افتادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ناگهان در میان سکوت سنگین و تاریک شب، صدای فریاد افتادن یکی از ساکنان محله، باعث شد که تمام همسایهها با نگرانی زیاد از خواب برخیزند و بیرون بیایند.
💡 وقتی او متوجه شد که تمام تلاشها و برنامههای چندین سالهاش در یک لحظه از بین رفته است، ناخودآگاه در میان جمعیت شروع به فریاد افتادن کرد.
💡 در میان شلوغی بازار و هیاهوی بیپایان مردم، صدای فریاد افتادن فروشنده برای جلب توجه مشتریان، به گوش میرسید و فضای پرجنبوجوش شهر را به خوبی تکمیل میکرد.