رنداندن
مترادفها
راندن، دور کردن، بیرون کردن، طرد کردن، پس زدن
متضادها
آوردن، پذیرفتن، دعوت کردن، پذیرایی کردن
لغت نامه دهخدا
رنداندن. [ رَ دَ ] ( مص ) متعدی رندیدن. رجوع به رندانیدن شود.
فرهنگ فارسی
متعدی رندیدن
جمله سازی با رنداندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او تصمیم گرفت با قاطعیت تمام، تمام افکار منفی و ناامیدی را از ذهن خود رنداندن و تنها بر روی اهداف بزرگ زندگیاش تمرکز کند.
💡 در داستانهای قدیمی، قهرمان داستان تلاش میکرد تا تمام دشمنان و بدخواهان را از قلمرو خود رنداندن و آرامش را به مردم تحت فرمانش بازگرداند.
💡 مدیریت صحیح یک سازمان مستلزم آن است که مدیران بتوانند عوامل بیکفایتی را از محیط کار رنداندن و فضایی برای رشد استعدادهای واقعی فراهم کنند.