مؤرق

لغت نامه دهخدا

مؤرق. [ م ُءْ رِ ] ( ع ص ) مُؤَرِّق. بیداردارنده کسی را. ( آنندراج ). بیدار نگاهدارنده و بازدارنده از خواب. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به مُؤَرِّق شود.
مؤرق. [ م ُ ءَرْ رِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از تأریق. مُؤْرِق. بیداردارنده کسی را. بیدارنگاهدارنده و بازدارنده از خواب. ( ناظم الاطباء ).
مؤرق. [ م ُ ءَرْ رَ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از تأریق.بیدارداشته شده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). بازداشته شده از خواب و بیدار نگاهداشته شده. ( ناظم الاطباء ).
مورق. [ رِ ] ( ع ص ) درخت برگ برآورده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به ایراق شود. || مرد بسیارمال و بسیاردرم: رجل مورق. || شکاری بازگردنده بی صید. || غازی بازگردنده بی غنیمت. || جوینده بازگردنده بی نیل مقصود. ( از منتهی الارب ).
مورق. [ م ُ وَرْ رِ ] ( اِخ ) ابن مشمرخ عجلی، مکنی به ابوالمعتمر تابعی است. ( از منتهی الارب ). وی از محدثان و اخیار بود و سخنان نغز و کلمات قصار از او مانده، و از آن جمله است: در هنگام خشم سخنی نگفتم تادر حال رضا از آن پشیمان نشوم. مورق از ابی ذر و سلمان و جز آنها روایت داشت و در هنگام ولایت عمربن هبیره بر عراق درگذشت. ( از صفةالصفوة ج 3 صص 173 - 175 ).

فرهنگ فارسی

فروشنده وسازنده کاغذ، کاتب، نویسنده
ابن مشمرخ عجلی مکنی به ابوالمعتمر تابعی است.

قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز