متألق
مترادفها
درخشان، تابناک، تابان، فروزان
متضادها
تاریک، کدر، خاموش
لغت نامه دهخدا
متألق. [ م ُ ت َ ءَل ْ ل ِ ] ( ع ص )برق درخشان. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ). برق تابان و درخشان. ( ناظم الاطباء ). || کسی که سر خود را بلند می کند و سرافرازی می نماید خصوصاً برای خصومت و ستیزگی و خیالات بد. || کسی که خود رازینت می کند. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تألق شود.
فرهنگ فارسی
برق درخشان
جمله سازی با متألق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او با حضور پرشور و عملکرد بسیار متألق خود در این پروژه بزرگ، توانست توجه تمامی مدیران ارشد شرکت را به سمت توانمندیهای علمی خود جلب کند.
💡 ستارههای متألق در دل آسمان شب، زیبایی بینظیری به منظره میبخشند و باعث میشوند که گردشگران برای تماشای آنها به مناطق دورافتاده سفر کنند.
💡 هنرمندان در این نمایشگاه، آثار متألق و خیرهکنندهای را به نمایش گذاشتهاند که هر بینندهای را در برابر عظمت هنر قرار میدهد.