فریژ کردن
مترادفها
منجمد کردن، یخ زدن
لغت نامه دهخدا
فریژ کردن. [ ف َ ک َ دَ] ( مص مرکب ) ستردن پشم و موی و مانند آن. ( آنندراج ). فریز کردن. رجوع به فریز، فریژ و فریز کردن شود.
منجمد کردن، یخ زدن
فریژ کردن. [ ف َ ک َ دَ] ( مص مرکب ) ستردن پشم و موی و مانند آن. ( آنندراج ). فریز کردن. رجوع به فریز، فریژ و فریز کردن شود.