لغت نامه دهخدا
استنصال. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) بیرون آوردن: استنصله؛ بیرون آورد آن را. || افکندن: استنصل الهیف السفا؛ افکند باد گرم خار بهمی را. || استنصل َ الحر السفا؛ انصوله ساخت گرما خار خشک بهمی را. ( منتهی الارب ).
استنصال. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) بیرون آوردن: استنصله؛ بیرون آورد آن را. || افکندن: استنصل الهیف السفا؛ افکند باد گرم خار بهمی را. || استنصل َ الحر السفا؛ انصوله ساخت گرما خار خشک بهمی را. ( منتهی الارب ).