یکپارچه کنی
مترادفها
یکدست کردن، متحد کردن، متحد ساختن، یکسان کردن، هماهنگ کردن
متضادها
از هم پاشیدن، جدا کردن، پراکنده کردن
فرهنگستان زبان و ادب
{en bloc} [باستان شناسی] جابه جا کردن گورها و دیگر آثار باستانی که در آن تمام بقایا و بسترۀ اطراف را یکپارچه برمی دارند و به آزمایشگاه یا موزه منتقل می کنند
جمله سازی با یکپارچه کنی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اگر بخواهی تمامی زیرساختهای قدیمی موجود در این شهر را با سیستمهای نوین دیجیتال یکپارچه کنی، باید بودجه بسیار زیادی را در نظر بگیری.
💡 برای اینکه بتوانی تمامی فرآیندهای تولید را در کارخانه جدید به صورت منظم یکپارچه کنی، لازم است ابتدا نقشههای مهندسی را به دقت مطالعه کنی.
💡 اگر بخواهی تمامی دادههای آماری مربوط به رشد اقتصادی سالهای گذشته را در یک گزارش واحد یکپارچه کنی، باید از ابزارهای تحلیل داده استفاده کنی.