لغت نامه دهخدا
یالمند.[ م َ ] ( ص مرکب ) عیالمند. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). عیالمند و خداوند اهل و عیال و فرزند. ( ناظم الاطباء ):
ضعیفم یالمندم تنگدستم
چه خوانم داستان رامی و ویس.سوزنی ( از فرهنگ جهانگیری ).بودم حکیم سوزنی از چند سال باز
تا یالمند گشتم،گشتم تحکمی.سوزنی ( از فرهنگ جهانگیری ).