لغت نامه دهخدا
گوشتناک. ( ص مرکب ) گوشت دار و سمین. ( ناظم الاطباء ). لحیم.( منتهی الارب ). پرگوشت. گوشتمند. گوشتالو. گوشتالود. || میوه پرگوشت آبدار. ( ناظم الاطباء ).
گوشتناک. ( ص مرکب ) گوشت دار و سمین. ( ناظم الاطباء ). لحیم.( منتهی الارب ). پرگوشت. گوشتمند. گوشتالو. گوشتالود. || میوه پرگوشت آبدار. ( ناظم الاطباء ).
گوشت دار، دارای گوشت، فربه.
۱ - دارای گوشت. ۲ - پر گوشت سمین: خوب چهره گردروی سرخ و سپید گوشتناک... ۳ - میو. پرگوشت آبدار.