لغت نامه دهخدا
گذر یافتن. [ گ ُ ذَ ت َ ] ( مص مرکب ) راه پیدا کردن. عبور کردن. گذشتن. نجات یافتن. ظفر یافتن:
چنین داد پاسخ ستاره شمر
که از چرخ گردون که یابد گذر.فردوسی.سخن چین و بیدانش و چاره گر
نباید که یابند پیشت گذر.فردوسی.همی از تو جویند شاهان هنر
که یابد بهر کار بر تو گذر.فردوسی.که فرزانه و مرد پرخاشخر
ز بخشش به کوشش نیابد گذر.فردوسی.چنین گفت کز گردش آسمان
نیابد گذر دانشی بیگمان.فردوسی.ز خاور بر او تا در باختر
ز فرمان من کس نیابد گذر.فردوسی.نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ
نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ.فردوسی.بخواهید تا زین سرای سپنج
گذر یابم و دور مانم ز گنج.فردوسی.که گر پیلسم از بد روزگار
گذر یابد و بیند آموزگار.فردوسی.