کیل کردن
مترادفها
کشتن، از پا درآوردن، به قتل رساندن
متضادها
زنده نگه داشتن، احیا کردن
لغت نامه دهخدا
کیل کردن. [ ک َ / ک ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پیمودن. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). پیمانه کردن. با کیل اندازه و مقدار چیزی را معین کردن.
فرهنگ فارسی
پیمودن. پیمانه کردن. با کیل اندازه و مقدار چیزی را معین کردن.