کار برامدن

مترادف‌ها

به کار آمدن، استفاده شدن، کاربردی شدن

متضادها

شکست خوردن، ناکام شدن، بی‌نتیجه ماندن

لغت نامه دهخدا

( کار برآمدن ) کار برآمدن. [ ب َ م َ دَ ] ( مص مرکب ) انجام یافتن کار. سر و سامان گرفتن امور. جریان یافتن کار به میل و رضای شخص:
کنون آن همی مر ترا بایدا
که بی تو مرا کار برنایدا.دقیقی.همی تا برآید به تدبیر کار
مدارای دشمن به از کارزار.سعدی ( بوستان ).

فرهنگ فارسی

( کار بر آمدن ) انجام یافتن کار سر و سامان گرفتن امور

کلمات مرتبط