لغت نامه دهخدا
( پرآوازه ) پرآوازه. [ پ ُ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پرآواز. و پرآوازه شدن؛ مشهور و مشتهر گشتن:
بدو رای زن گفت اکنون گذشت
ازاین کار گیتی پرآوازه گشت.فردوسی.درخت کهن میوه تازه داشت
که شهر از نکوئی پرآوازه داشت.سعدی ( بوستان ).
( پرآوازه ) پرآوازه. [ پ ُ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پرآواز. و پرآوازه شدن؛ مشهور و مشتهر گشتن:
بدو رای زن گفت اکنون گذشت
ازاین کار گیتی پرآوازه گشت.فردوسی.درخت کهن میوه تازه داشت
که شهر از نکوئی پرآوازه داشت.سعدی ( بوستان ).
( پرآوازه ) ۱. پربانگ، پرهیاهو.
۲. بسیارمعروف و مشهور.
( پر آوازه ) ( صفت ) پر آواز