لغت نامه دهخدا
نهجیز. [ ن َ ] ( اِ ) پیچیدن. ( اوبهی ). به معنی پیچیدن و پیچ و تاب باشد. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). تاب. پیچ. پیچش. ( ناظم الاطباء ):
چنان ز معدلتش کار مملکت شد راست
که شد ز زلف بتان باز وسمت نهجیز.شمس فخری.
نهجیز. [ ن َ ] ( اِ ) پیچیدن. ( اوبهی ). به معنی پیچیدن و پیچ و تاب باشد. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). تاب. پیچ. پیچش. ( ناظم الاطباء ):
چنان ز معدلتش کار مملکت شد راست
که شد ز زلف بتان باز وسمت نهجیز.شمس فخری.