نظر فکندن

مترادف‌ها

اندیشیدن، فکر کردن، ملاحظه کردن، تدبر کردن

متضادها

نادیده گرفتن، بی‌توجهی کردن

لغت نامه دهخدا

نظر فکندن. [ ن َ ظَ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نگاه کردن. نگریستن. نظر افکندن:
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم
خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم.سعدی.

فرهنگ فارسی

نگاه کردن. نگریستن. نظر افکندن.

کلمات مرتبط