لغت نامه دهخدا
مملح. [ م ُ م َل ْ ل َ ] ( ع ص ) نمک زده. ( آنندراج ). نمک سود: سمک مملح؛ ماهی نمک زده. ( ناظم الاطباء ): و قد یتخذ من هذا النبات [ من شرش ] قبل ان یخرج شوکه مملح یکون طیباً. ( ابن البیطار، در کلمه شرش ).
مملح. [ م ُ م َل ْ ل َ ] ( ع ص ) نمک زده. ( آنندراج ). نمک سود: سمک مملح؛ ماهی نمک زده. ( ناظم الاطباء ): و قد یتخذ من هذا النبات [ من شرش ] قبل ان یخرج شوکه مملح یکون طیباً. ( ابن البیطار، در کلمه شرش ).
(مُ مَ لَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) شور کرده، نمک داده شده.
(مُ مَ لِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) شور کننده، نمک ریزنده.
شور کرده، نمک داده شده.
شور کننده، نمک ریزنده.