مادردخت

لغت نامه دهخدا

مادردخت. [ دَ دُ ] ( اِ مرکب ) تودری را گویند و آن تخمی باشد ریزه و آنرا در صفاهان قدومه خوانند. خوردن آن قوت باه دهد. ( برهان ) ( آنندراج ). تودری. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

= تودری

جمله سازی با مادردخت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 رابطه عمیق و صمیمانه میان آن مادردخت مثال‌زدنی بود و آن‌ها تمام اوقات فراغت خود را به گفتگو و سفر کردن می‌گذراندند.

💡 در مراسم جشن تولد، آن مادردخت با لبخند و شادی در کنار مادرش ایستاده بود و از حضور خانواده‌هایشان لذت می‌برد.

💡 بسیاری از مسائل خانوادگی با گفتگو و درک متقابل میان مادردخت و مادر حل می‌شود و باعث تقویت پیوند عاطفی آن‌ها می‌گردد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران