لامیدن
مترادفها
لیسیدن، چشیدن، لمس کردن
لغت نامه دهخدا
لامیدن. [ دَ ] ( مص ) نالیدن ؟:
چند لامی عمادی از غم عشق
دعوی عاشقی ز بی لامی است.عمادی شهریاری.
جمله سازی با لامیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گربه کوچک با دقت تمام شروع به لامیدن زخم کوچکی کرد که روی پنجهاش بر اثر بازی کردن با سنگهای تیز ایجاد شده بود.
💡 در برخی از فرهنگها، لامیدن دست یا لبها به عنوان نشانهای از محبت یا در برخی موارد به عنوان یک حرکت نمادین در نظر گرفته میشود.
💡 او با نگاهی غمگین به ظرف خالی نگاه کرد و مانند کودکی که به دنبال شیر میگردد، شروع به لامیدن لبههای ظرف کرد.