قبوب
لغت نامه دهخدا
قبوب. [ ق ُ ] ( ع مص ) بانگ و فریاد نمودن در خصومت. گویند: قب القوم قبوباً؛ بانگ و فریاد کردند در خصومت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || پژمرده گردیدن گوشت و پوست خرما. || خشک شدن ریش و جراحت و بی آب گشتن آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
جمله سازی با قبوب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 معماران با دقت بسیار زیاد و با استفاده از سنگهای مرمر گرانقیمت، شروع به بازسازی قدیمیترین قبوب واقع در این منطقه تاریخی کردند تا آثار باستانی حفظ شوند.
💡 بازدیدکنندگان از مقبرههای تاریخی و قبوب قدیمی که در زیر زمین ساخته شده بودند، با هیجان و کنجکاوی درباره تاریخچه گذشتگان و سبک معماری آنها مطالعه میکردند.
💡 در میان آن قبرستان باستانی، قبوب بزرگی دیده میشد که نشاندهنده قدرت و ثروت خاندانهای حکمران در دورانهای بسیار دور و پیشین در این سرزمین بود.