فؤوج

مترادف‌ها

گروه‌ها، دسته‌ها، سپاهیان، لشکریان

متضادها

افراد

لغت نامه دهخدا

فؤوج. [ ف ُ ئو ] ( ع اِ ) ج ِ فوج. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فؤوج. [ ف ُ ئو ] ( ع مص ) دمیدن بوی مشک. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || جوشیدن دیگ. ( منتهی الارب ). || خون برآوردن زخم. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || فراخ شدن تاراج. ( منتهی الارب ).

کلمات مرتبط