فرو نوردیدن

مترادف‌ها

بلعیدن، خوردن، فرو بردن

لغت نامه دهخدا

فرونوردیدن. [ ف ُ ن َ وَ دی دَ ] ( مص مرکب ) طی کردن. درهم پیچیدن. جمع کردن:
بساط عمر مرا گو فرونوردزمانه
که من حکایت دیدار دوست درننوردم.سعدی.رجوع به نوردیدن شود.

فرهنگ فارسی

طی کردن. در هم پیچیدن

جمله سازی با فرو نوردیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 موج‌های عظیم و خروشان اقیانوس با قدرت بسیار زیادی به ساحل می‌کوبیدند و هر آنچه را که در مسیرشان بود، به سرعت به درون اعماق تاریک خود فرو می‌نوردیدند.

💡 ابرها و تاریکی شب، تمام نور ماه را در خود بلعیدند و با قدرت بسیار زیادی، تمام زیبایی‌های منظره را در خود فرو نوردیدند.

💡 آتش‌سوزی گسترده‌ای که در جنگل‌های مه‌آلود رخ داد، تمام درختان کهن و زیستگاه حیوانات را به شکلی ترسناک و ناگهانی در شعله‌های خود فرو نوردید.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران