عائش
مترادفها
زنده، زیستکننده
متضادها
مرده، فانی
لغت نامه دهخدا
عائش. [ ءِ ] ( ع ص ) نیکوحال. ( منتهی الارب ).
عائش. [ ءِ ] ( اِخ ) ابن انس. یکی از راویان است که از عطا روایت کند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
زنده، زیستکننده
مرده، فانی
عائش. [ ءِ ] ( ع ص ) نیکوحال. ( منتهی الارب ).
عائش. [ ءِ ] ( اِخ ) ابن انس. یکی از راویان است که از عطا روایت کند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).