سفیح
مترادفها
فاسق، بیشرم، وقیح، هرزه، پست، بیپروا
متضادها
شریف، باوقار، پاکدامن، عاقل، بااخلاق
لغت نامه دهخدا
سفیح. [ س َ ] ( ع اِ ) گلیم گنده. || تیری است از تیرهای قمار که نصیبی ندارد. || جوال. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
سفیح. [ س ُ ] ( اِ ) قسمی گندم که در بیجار زراعت میشود. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
قسمی گندم که در بیجار زراعت میشود
جمله سازی با سفیح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او با آن رفتار سفیح و بیملاحظه خود باعث شد که اعتماد دوستان نزدیکش را برای مدت بسیار طولانی به طور کامل از دست بدهد.
💡 تاریخ نشان داده است که حاکمان سفیح و بیخرد معمولاً در نهایت با شورشهای مردمی و فروپاشی سریع قدرت خود روبرو خواهند شد.
💡 نباید اجازه داد که رفتارهای سفیح و بدون فکر در لحظات هیجان، آیندهی روشن و برنامهریزی شدهی این سازمان بزرگ را به خطر بیندازد.